غم بی همزبانی


مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم...